مهدی فخیم زاده - قدیمی

بیوگرافی مهدی فخیم زاده

مهدی فخیم زاده، کارگردان سینما و تلویزیون، بازیگر، فیلمنامه نویس، طراح صحنه و لباس و تهیه کننده ی ایرانی، متولد ۱۳۲۱ در تهران – ایران است. وی فعالیت‌های هنری خود را با تئاتر و در سال ۱۳۴۸، و فعالیت سینمایی خود را با بازی در فیلم تپلی – ۱۳۵۱ ساخته رضا میرلوحی آغاز کرد. وی دارای لیسانس زبان و ادبیات فرانسه از دانشگاه تهران و فارغ التحصیل از دانشکده هنرهای دراماتیک تهران است. مهدی فخیم زاده یک رزمی کار است و جزو خانوادهٔ بزرگ کاراته کاران ایران می باشد. این موضوع، در کارهای هنری ایشان خود را مکررا نشان داده است.

جوایز

برنده دیپلم افتخار بهترین فیلمنامه به خاطر فیلم شتابزده – ۱۳۷۰ از دهمین جشنواره فیلم فجر
تقدیر شده برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد به خاطر فیلم تاواریش – ۱۳۷۲ از دوازدهمین جشنواره فیلم فجر
تقدیر شده برای بهترین فیلمنامه به خاطر فیلم همسر – ۱۳۷۲ در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر
انتخاب فیلم همسر – ۱۳۷۲ به عنوان چهارمین فیلم سال در نهمین دوره منتخب نویسندگان و منتقدان در سال ۱۳۷۳

آثار وی در مقام کارگردان
پشمالو – ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۵
مجازات – ۱۳۵۴
در شهر خبری نیست – ۱۳۵۶
فری دست قشنگه – ۱۳۵۶
به دادم برس رفیق – ۱۳۵۷
میراث من جنون – ۱۳۶۰
تشریفات – ۱۳۶۴
مسافران مهتاب – ۱۳۶۶
بهار در پاییز – ۱۳۶۶
طپش – ۱۳۶۷
خواستگاری – ۱۳۶۸
شتابزده – ۱۳۷۰
ساده لوح – ۱۳۷۰
تاواریش – ۱۳۷۲
همسر – ۱۳۷۲
تنهاترین سردار (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵
ولایت عشق (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۷
خواب و بیدار (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۸۰
هم نفس – ۱۳۸۲
حس سوم – ۱۳۸۴
بی صدا فریاد کن – ۱۳۸۶


آثار وی در مقام بازیگر

تپلی – ۱۳۵۱
خانواده سرکار غضنفر – ۱۳۵۱
زن باکره – ۱۳۵۱
خاک و خون – ۱۳۵۲
مکافات – ۱۳۵۲
اسرار گنج دره جنی – ۱۳۵۳
یاور – ۱۳۵۴
پلنگ در شب – ۱۳۵۴
هم خون – ۱۳۵۴
کمین – ۱۳۵۴
مجازات – ۱۳۵۴
پیشکسوت – ۱۳۵۵
هزار بار مردن – ۱۳۵۶
غربتی‌ها – ۱۳۵۶
فری دست قشنگه – ۱۳۵۶
به دادم برس رفیق – ۱۳۵۶
میراث من جنون – ۱۳۶۰
اشباح – ۱۳۶۰
تفنگدار – ۱۳۶۱
فرار – ۱۳۶۲
زخمه – ۱۳۶۲
تشریفات – ۱۳۶۴
جدال – ۱۳۶۵
بهار در پاییز – ۱۳۶۶
مسافران مهتاب – ۱۳۶۶
رنو تهران ۲۹– ۱۳۶۹
شتابزده – ۱۳۷۰
تاواریش – ۱۳۷۲
تنهاترین سردار (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵
ولایت عشق (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۷
خواب و بیدار (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۸۰
هم نفس – ۱۳۸۲
حس سوم – ۱۳۸۴
بی صدا فریاد کن – ۱۳۸۶
مختارنامه
//قتل در ساختمان ۸۵(باز پرس)//۱۳۸
۸

آثار وی در مقام نویسنده
پشمالو – ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۵
مجازات – ۱۳۵۴
به دادم برس رفیق – ۱۳۵۷
میراث من جنون – ۱۳۶۰
اشباح – ۱۳۶۰
تشریفات – ۱۳۶۴
بهار در پاییز – ۱۳۶۶
مسافران مهتاب – ۱۳۶۶
طپش – ۱۳۶۷
خواستگاری – ۱۳۶۸
شتابزده – ۱۳۷۰
ساده لوح – ۱۳۷۰
تاواریش – ۱۳۷۲
همسر – ۱۳۷۲
تنهاترین سردار (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۷۳ تا ۱۳۷۵
کلید ازدواج – ۱۳۷۶
ولایت عشق (مجموعه تلویزیونی) – ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۷
هم نفس – ۱۳۸۲
حس سوم – ۱۳۸۴
بی صدا فریاد کن – ۱۳۸۶


آثار وی در مقام طراح صحنه و لباس
خواستگاری – ۱۳۶۸
شتابزده – ۱۳۷۰
ساده لوح – ۱۳۷۰
تاواریش – ۱۳۷۲

آثار وی در مقام تهیه کننده

در شهر خبری نیست – ۱۳۵۶
مسافران مهتاب – ۱۳۶۶
شتابزده – ۱۳۷۰
بی صدا فریاد کن – ۱۳۸۶

آثار وی در مقام مشاور کارگردان
ازدواج به سبک ایرانی – ۱۳۸۳

مصاحبه با مهدی فخیم زاده در ادامه مطلب

گفتگو با مهدی فخیم زاده بسیار جذاب تر از آن چیزی است که ممکن است در ابتداء پیش بینی شود. فخیم زاده آدمی فوق العاده باهوش و به شدت سرراست است. به خصوص در زمانه ای که مقدار و میزان سرراستی هر روز در میان آدم های جهان اطراف ما کمتر و کمتر می شود، وجود چنین خصلت هایی در او گرانقدرتر جلوه می کند. کمتر کسی به اندازه او دوران های مختلف سینمای ایران از اواخر دهه ۱۳۴۰ تا امروز را از نزدیک تجربه کرده، و کمتر شخصی همچون او درباره توصیف ابعاد مختلف این دوران ها، در طول سال های مختلف خاموش مانده بود.

این گفتگو به بهانه یکی از بهترین و البته ناشناخته ترین فیلم های او میراث من جنون انجام شد. تصمیم داشتیم درباره سال ها و شرایطی که فخیم زاده این فیلم را ساخت با او به گفتگو بنشینیم. اما از همان آغاز گفتگو چنان مجذوب دانایی فخیم زاده شدیم که حوزه گفتگو به سال هایی خیلی دورتر کشیده شد. دورانی که دست کم ده سال از سینمای ایران و سی سال از زندگی فخیم زاده را در بر می گیرد. فخیم زاده درباره افرادی مثل حمید سمندریان، عباس جوانمرد، رضا میرلوحی، جمشید شیبانی، مهدی میثاقیه، پرویز صیاد، رضا بیک ایمانوردی، محمدعلی نجفی، منوچهر اسماعیلی، و موضوعاتی نظیر دوبله فارسی، سازمان گسترش سینمایی، حال و هوای سینمای ایران در سال های قبل از انقلاب و اول انقلاب، و چندین موضوع یا شخص دیگر صحبت کرد و ابعادی از اشخاص یا ماجراها را بازگفت که قطعاً برای هر علاقمند یا پژوهشگر سینمای ایران خواندنی است.

این گفتگو در تاریخ یکشنبه نهم خرداد ماه سال جاری توسط جلال الدین ترابی، رضا منتظری و غلامعباس فاضلی (سه نفر از اعضای تحریریه سایت پرده سینما) با فخیم زاده انجام شد. پس از گفتگو فخیم زاده متن پیاده شده را به دقت خواند، نام سه نفر از افراد مورد اشاره و یکی دو موضوع دیگر را که ممکن بود شبهاتی را ایجاد کنند حذف کرد و البته حواشی و جزییاتی را به گفتگو افزود. نتیجه کار از نظر ما فوق العاده شده! امیدواریم مقبول نظر خوانندگان نیز بیافند. عکس های گفتگو از الهام عبدلی است و عکس های قدیمی را فخیم زاده با دست و دل بازی فراوانی از آرشیو شخصی اش در اختیارمان گذاشته است.

یک) تبعید خودخواسته: از تئاتر به سینما

-شما ادبیات دراماتیک خواندید و کارتان را از تئاتر شروع کردید. چه اتفاقی افتاد که تغییر مسیر دادید و به سینما علاقمند شدید؟ آیا این تغییر رویه خودخواسته بود؟

-من از یک گروه روشنفکر به نام گروه «پاسارگاد» که آقای سمندریان سرپرست آن بودند، شروع به کار کردم. روحیه دانشجویی و آماتوری داشتم و تا حدودی انزواطلب و نخبه گرا بودم. اما در عین حال میل به حرفه ای شدن همیشه درذهن ام وجود داشت و دلم می خواست در نمایش های حرفه ای حضور داشته باشم. در دبیرستان رازی درس خوانده بودم زبان فرانسه را کم وبیش می دانستم و بعد از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، لیسانس زبان و ادبیات فرانسه گرفتم، درنتیجه زبان فرانسه را نسبتاً خوب می دانستم. در آن دوران چندین نمایشنامه را از زبان فرانسه ترجمه و اجرا کردم. که از جمله آنها می توانم به آوازه خوان طاس، بدیهه گویی آلما، دختر دم بخت، دوازده مرد خشمگین و …اشاره کنم. یک گروه نمایشی هم تشکیل داده بودیم که که خیلی از بچه های آن گروه الان یا استاد دانشگاه هستند و یا آدمهای سرشناس. افرادی مثل داریوش مؤدبیان، ناصر آقایی، فریده صابری، مصطفی طاری، اردوان مفید، نوری استوار، و خیلی های دیگر. ما افراد گروه تقریباً به طور مداوم با هم کار می کردیم. اما پس از مدتی این حس به من دست داد که آدم هرگز نمی تواند در تئاتر «حرفه ای» بشود. نمایشنامه انتخاب می کنیم، ترجمه می کنیم، تمرین می کنیم، و روی صحنه می بریم. بعد با التماس از دوستان و آشناهایمان می خواهیم که بیایند و آن را ببینند. پانزده- بیست شب اجرا می کنیم، و بعد حاصل کارمان برای ابد تمام و ناپدید می شود. درست مثل اینکه تکه سنگی را داخل یک دریاچه بزرگ بیندازید. یک موج کوچک درست می کند و بعد دیگر هیچ. ما حتی تماشاچی هم نداشتیم. تماشاچی های تئاتر همه آدمهای خاص مشخصی شده بودند. در واقع می توانم اینطور بگویم که به رفته رفته تماشاچی های تئاتر، همه همدیگر را می شناختند.

-فعالیت شما در تئاتر حول و حوش چه سال هایی بود؟

-از اواخر دهه ۱۳۴۰ تا حدود سال های ۵۰ و ۵۱ که فیلم های قیصر و گاو سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند. در آن زمان به سینما علاقه ای نداشتم و از آن هیچ چیز نمی دانستم. کلمه «دکوپاژ» را می شنیدم و چون این کلمه فرانسه است و من زبان فرانسه خوانده بودم معنی اش را می فهمیدم: «کوپه» به معنی بریدن «د» صیغه مبالغه و «آژ» اسم مصدر است. که می شد «زیاد بریدن»، «مکرر بریدن»،«پی درپی بریدن» ولی از مفهوم اجرایی آن سر در نمی آوردم.

-اتفاقا شما نکته مهمی را می دانستید! ما الآن هم که از بعضی از دوستان می پرسیم مفهوم لغوی «دکوپاژ» یعنی چه، هنوز معنی دکوپاژ را نمی دانند!

- چون از سینما چیزی نمی دانستم اصلاً نمی خواستم وارد آن شوم، در آن دوران من و بهمن مفید و مرتضی عقیلی در دانشکده هنرهای دراماتیک هم دانشکده ای بودیم. رضا میرلوحی که بعدها از کارگردانان مهم سینمای ایران شد، بیشتر اوقات در دانشکده ما بود. البته او دانشجوی دانشکده نبود، اما پاتوق اش بوفه دانشکده بود. میرلوحی از دوستان قدیمی بهمن مفید و مرتضی عقیلی و بهرام وطن پرست بود و هر چهار نفر قبلاً از شاگردان شاهین سرکیسیان بودند. ولی من در دانشکده با میرلوحی آشناشده بودم. اوائل دهه پنجاه بهمن مفید که از طریق کیمیایی به سینما راه یافته بود و در قیصر بازی کرده بود، میرلوحی رابرای دستیاری شاپور قریب و باز نویسی فیلمنامه رقاصه به سینما برد. میرلوحی ابتدا مرتضی عقیلی را برای بازی در کاکو و بعد بهرام وطن پرست را برای بازی در تپلی به سینما برد. به یاد دارم همان زمان که میرلوحی به دانشکده می آمد و قصد ساختن تپلی را داشت، به من هم برای بازی در فیلم پیشنهاد کرد. ولی درابتدا استقبال نکردم. چرا که اصولاً علاقه ای به سینما نداشتم و می خواستم همچنان در تئاتر بمانم. اصلاً درآن زمان فیلم ایرانی نمی دیدم.

- چه فیلمهایی مورد علاقه شما بود؟

-علیرغم اینکه من وقتی وارد فعالیتهای هنری شدم به شدت به تئاتر گرایش پیدا کردم و هیچ علاقه ای به فعالیت در سینما نداشتم، اما قبل از این دوران «سینمارو»ی حرفه ای بودم و تمام فیلمهای روی اکران را رصد می کردم و به دیدنشان می رفتم. به طوری که پدرم همیشه به من می گفت «تو در آینده کنترل چی سینما می شی!»

-چه نوع فیلمی؟

-همه نوع. البته از فیلم های جنایی و پلیسی خیلی خوشم می آمد و به آنها علاقه زیادی داشتم.

- نوع فرانسوی یا آمریکایی؟

-فرقی نمی کرد. هم سینمای فرانسه را دنبال می کردم و هم فیلمهای آمریکایی، سینمای وسترن و کلاسیک را. بیشتر وقتها توی سینماهایی که فیلم فرنگی نشان می دادند پرسه می زدم. برنامه همه سینما ها را می دانستم.  می دانستم که هر سینما چه نوع فیلمی نمایش می دهد و چه زمانی فیلم اش را عوض می کند. در حقیقت مشتری پرو پاقرص فیلمهای خارجی بودم. مثلاً سینمایی در لاله زار بود که فیلمهای خارجی تکراری و قدیمی را نشان می داد و من خیلی از فیلمهای جیمز گاکنی و همفری بوگارت را در این سینما دیدم.

- شما کانون فیلم هم می رفتید؟

- نه اصلاً! اساساً از وجود یک چنین جائی خبر نداشتم. من فقط فیلمها را در سینماها دنبال می کردم. البته همانطور که گفتیم این مال قبل از ورود به عالم نمایش بود. اما وقتی با هنر نمایش آشنا شدم به شدت به تئاتر علاقه پیدا کردم و همیشه خودم را تئاتری می دانستم. من حاضر نبودم که وارد سینما شوم و ترجیح می دادم که با سمندریان و پری صابری تئاتر کار کنم. دستیار سمندریان بودم. بازی هم می کردم. با صابری آنتیگون ژان آنوی را کار کردم. سالی یکی دو نمایشنامه هم خودم به صورت آماتوری و با بچه های دانشکده کار می کردم. تمام وقت ام صرف درس خواندن و کارکردن در تئاتر می شد و هیچ شغل دیگری نداشتم. هرگز به استخدام جایی درنیامدم. یادم هست در آن زمان اسماعیل شنگله که استاد ما بود من را نزد یکی از مسئولین اداره تئاتر به نام عناصری برد و در اداره تئاتر استخدام کرد. دو -سه روز بعد وقتی من به اداره تئاتر رفتم، عناصری مرا صدا زد و گفت «چرا تو الآن می آیی؟» گفتم «پس کی بیام؟» گفت «اول وقت. باید بیای دفتر امضاء کنی.» گفتم «نه آقا جون! من اهل این کارا نیستم. من هنرپیشه شدم که دفتر امضاء نکنم.» در حقیقت کارمندی اصلاً با روحیه ام جور در نمی آمد. آمدم بیرون و دیگر به اداره تئاتر نرفتم. در واقع فقط یک روز استخدام اداره تئاتر بودم. اما بعدها یک بار دیگر به عنوان هنرپیشه قدم به اداره تئاتر گذاشتم و وارد گروه نصرت پرتوی  همسر آقای عباس جوانمرد شدم. و در نمایشنامه «سنگ و سرنا» نوشته بهزاد فراهانی نقشی گرفتم. همان نمایشنامه ای که بعد ها توسط مسعود کیمیایی به فیلم سفر سنگ تبدیل شد. اما این حضور نیز پایان موفقی نداشت و مجبور شدم قبل از اجرای نمایشنامه انصراف بدهم. چون آنها در بازی سبک خاصی داشتند که با ما شاگردهای سمندریان جور درنمی آمد.

-چرا؟ سبک شان چگونه بود؟

-نحوه بیان شان متکلف و پر طمطراق بود. البته منظورم این نیست که بد بود. بلکه منظورم این است که با ما، یعنی شاگردهای سمندریان منطبق نبود و «مچ» نمی شد. سمندریان ما را عادت داده بود که بیانی ساده و بی آهنگ، شبیه به زندگی داشته باشیم، و شاگردان عباس جوانمرد لحن خاص خودشان را داشتند. البته به نظر من این لحن خود آقای جوانمرد بود که به شاگرادنش  منتقل، و رفته رفته به یک سبک تبدیل شده بود. همان طور که خیلی از ما  از سمندریان تقلید می کردیم. گرچه سمندریان هنرپیشه نبود، ولی حتی رفتارهای فردی و شخصی اش در ما اثر گذاشته بود. به هرحال نتوانستم ادامه بدهم و بیرون آمدم. این عدم تطابق مرا به شدت عصبی کرده بود. شاید یکی از دلائلی که از تئاتر روگردان شدم همین شکست بود. مدتی بیکار ماندم. همین بیکاری باعث شد که به خودم و حضورم در تئاتر خوب نگاه کنم. دیدم نه شهرتی در کار است، نه پولی، و نه حتی کاری. کار هم نمی کردیم. من انرژی زیادی داشتم و متناسب با این انرژی در تئاتر برایم کار نبود. یادم می آید تنها پولی که از تئاتر نصیب من شد از نمایش کرگدن اثر اوژن یونسکو به کارگردانی حمید سمندریان بود که مبلغ چهار هزار تومان بعد از یک سال و نیم کار دستیاری و بازی، به من تعلق گرفت. که البته پول خوبی بود. چون در آن زمان هیچکس از تئاتر پولی در نمی آورد. توقعی هم در میان نبود. فقط بچه های اداره تئاتر حقوق بخور و نمیری می گرفتند. که آنهم همان طور که گفتم شامل من نمی شد. به هرحال وقتی به خودم و زندگی ام نگاه کردم به شدت دچار یأس شدم. گفتم بهتر است شانس ام را در سینما امتحان کنم. به مرتضی عقیلی که قراربود در تپلی نقش اصلی داشته باشد گفتم.  و او هم به میرلوحی گفت. میرلوحی گفت « تو که علاقه ای به سینما نداشتی» گفتم حالا فرق کرده است. گفت رل کوچک دارم. ببین به دردت می خورد.»  گفتم «اشکالی ندارد. هرچه می خواهد باشد. من می خواهم کارم را در سینما شروع کنم.» و مدتی بعد رفتم سر کار میرلوحی.

-اولین مواجهه شما با سینما چطور بود؟

-از صبح تا شب کنار دوربین می نشستم و روند کار را تماشا می کردم. می دیدم که تا هنرپیشه می خواهد بازی اش را شروع کند به او کات می دهند و بازی را قطع می کنند! به خودم می گفتم «دوربین که نمی گذارد هنرپیشه بازی کند! تا هنرپیشه شروع به بازی می کند “کات” می دهند!» از طرفی فکر می کردم اینها همه چیز دارند. هم هنرپیشه دارند، هم کارگردان، هم آسیستان، به کسی راه نمی دهند. مطلب را با میرلوحی در میان گذاشتم. خوب به خاطر دارم که لبخندی زد و گفت: «پس من چطور وارد شدم! می بینی که هم خودم وارد شدم، هم شماها را وارد کردم!» منظورش مرتضی عقیلی و بهرام وطن پرست بود که درآن فیلم نقش های اساسی داشتند. بعد اضافه کرد «فخیم، سناریو! سناریو بنویس! رمز کار کردن تو این سینما سناریوست!» واقعا هم حرف درستی بود. دقت کردم دیدم تا اسم «سناریو» می آید گوش همه تیز می شود. البته این مطلب کمبود فیلمنامه هنوز هم صادق است. و هنوز هم بهترین راه حضور در سینما از طریق فیلمنامه است. بگذریم. اواسط فیلمبرداری فیلم تپلی که در اسالم انجام می شد من به تهران آمدم. هرچه فیلمنامه در کتابفروشی ها بود خریدم و با خودم بردم و در طول فیلمبرداری خواندم.

-چه فیلمنامه هایی بود؟

-ام فریتز لانگ، توت فرنگی وحشی برگمان، جذابیت پنهان بورژوازی بونوئل، گاو مهرجوئی، و چندین فیلمنامه دیگر. این تمایل در من بوجود آمده بود که با سینما هرچه بیشتر آشنا شوم. به اسالم سر صحنه فیلمبرداری تپلی برگشتم. آن زمان روال کار این بود که گروه فیلمسازی یک هفته کار می کردند و آخر هفته راش های فیلمبرداری شده هفته قبل را که از لابراتوار می آمد در سینما روی پرده می دیدند. در این بازبینی فقط کارگردان و فیلمبردار و تهیه کننده حق حضور داشتند. ولی میرلوحی مرا با خودش به دیدن راشها برد. و این حرکتی غیر معمول بود که همان موقع هم بطور ضمنی مورد اعتراض واقع شد. ولی میرلوحی اهمیتی نمی داد. آنجا بود که برای اولین بار متوجه ماهیت سینما شدم. آن وقت بود که فهمیدم چگونه نماهای پراکنده ای که فیلمبرداری می کنند، مثل قطعه های پازلی که کنار هم قرار بگیرد مفهوم پیدا می کند. آنجا بود که فهمیدم این تصاویر پراکنده را به هم می چسبانند. نکته جالب دیگر برای من بازی بازیگران سینما بود. وقتی سر صحنه فیلم بودم، بر اساس تربیت تئاتری ام فکر می کردم آنها خیلی بی رمق بازی می کنند. یادم هست در یک صحنه ذکریا هاشمی و زری خوشکام بازی می کردند و ذکریا هاشمی قدمی به سوی خانم خوشکام بر می داشت و او خودش را عقب می کشید. من به خودم می گفتم که این بازی خیلی کم رنگ و بی رمق است! اما هنگام دیدن فیلم روی پرده دیدم که بازی ها خیلی خوب هستند. می دیدم آنها بازی های ظریفی می کنند. درست برعکس ما که در تئاتر باید غلو شده بازی می کردیم.

-و بعد وارد سینما شدید؟

- حدود یکسال و نیم بعد از تپلی من دستیار کارگردان شدم و البته ظرف این مدت شب و روز می خواندم و فیلم می دیدم. به خصوص فیلمهای ایرانی. بد و خوبش را می دیدم و سعی داشتم هرچه بیشتر و هرچه زودتر با سینمای ایران آشنا شوم.

-از زمان فیلم تپلی شما دوستان و گروه تان در سینما را مشخص کردید.

-ذکریا هاشمی از همان موقع با من دوست شد و یک سال و نیم بعد وقتی در «آس فیلم»،  فیلم زن باکره را شروع کرد من را به عنوان دستیارش انتخاب کرد. «آس فیلم» متعلق به ایرج صادقپور بود که فیلمبرداری و تهیه کنندگی فیلم تپلی میرلوحی را به عهده داشت و قبلاً فیلمهای رقاصه و کاکو را تهیه و فیلمبرداری کرده بود و در آن زمان فیلمبردار و تهیه کننده فیلم زن باکره ذکریا هاشمی را به عهده داشت. همین جا بهتر است بگویم که ایرج صادقپور و نعمت حقیقی از بهترین فیلمبردارهای آن روزگار سینمای ایران بودند.

-شما در طوطی هاشمی بازی کردید؟

- نه. وقتی طوطی ساخته شد، من دیگر کارگردان شده بودم. در ضمن طوطی دو تا نقش درست و حسابی بیشتر نداشت که یکی را خود هاشمی بازی می کرد و دیگری را بهمن مفید.

-طوطی هرگز اکران نشد؟

-نه

-توقیف شد؟

- نه. تا آنجا که یادم می آید اصلاً فیلم به وزارت فرهنگ و هنر آن زمان ارائه نشد. فیلم حاضر شده بود. من فیلم کامل را در استودیو دیدم.  ولی تهیه کننده به خاطر بدهی های زیاد ترجیح داد فیلم را به نمایش درنیاورد. چون اگر اکران می کرد تمام طلبکارها سراغش می آمدند! ولی تا وقتی اکران  نشده بود به انتظار نمایش فیلم و وصول طلبهایشان صبر می کردند!

- چند فیلم دستیاری کردید؟

- هفت هشت تا، که دو تا از فیلم ها را ذکریا هاشمی ساخته بود. یکی زن باکره  و دیگری یک فیلم  کوتاه به نام پری که برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساخت. راستی من در فیلم تجربه هم دستیاری عباس کیارستمی بوده ام.

- همان فیلمی که بر اساس قصه امیر نادری است؟

-بله درست است.

دو) از نواب صفوی و سازمان افسران حزب توده، تا جمشید شیبانی، مهدی میثاقیه و سازمان گسترش سینمایی. راهنمای چپ را بزن، بپیچ به راست!

-می خواهیم کمی به عقب تر برگردیم. از دوران کودکی شما اطلاع کمی در دست است. کودکی شما چگونه گذشت و چه شد که به اینجا رسیدید؟

- من بچه جنوب شهر هستم. بچه قوام الدوله و شاپور و درخونگاه. یعنی یه محله ای بود وسط قوام الدوله و درخونگاه بود به نام «کوچه کلیسا». نمی دانم هنوز هست یا نه. در کودکی خیلی شرور بودم. از آن دسته بچه هایی که به آنها «کودکان دشوار» می گویند. گاهی وقتها فکر می کنم اگر دوران کودکی من به این روزگار می افتاد، مطمئناً مرا به دار التادیب می فرستادند! کودکی بودم که نه تنبیه و نه تشویق هیچکدام به راهم نمی آورد. مدام دعوا می کردم وهمیشه روی در و دیوار راه می رفتم. کوچکترین فرزند خانواده بودم. دو برادر دیگر هم داشتم که هر دو از من بزرگتر بودند. اولین تجربه و برخوردم با سینما به شش- هفت سالگی ام مربوط می شود. برادرم حسن آقا مرا با خودش به سینما «جهان»، که اگر اشتباه نکنم نزدیک چهارراه بوذرجمهری بود می برد. از فیلمهایی که در این سینما دیدم فیلمهای عربی با موسیقی و آواز عربی، فیلمهای صامت خارجی با میان نویس که اغلب تماشاچیان با صدای بلند می خواندند و چند فیلم ایرانی را به خاطر می آورم. از فیلمهای عربی، آهویی را به خاطر می آورم که  از شنیدن آواز سوزناک قهرمان فیلم گریه می کرد و اشک از چشمانش جاری می شد. و از فیلمهای صامت خارجی  فیلمی در ژانر وحشت رابه یاد دارم که قهرمانش دختری کر و لال بود و از چنگ قاتل می گریخت. از فیلمهای ایرانی فیلمی بود که اسم اش را نمی دانم، ولی یادم هست که بهرام سیَر، خواننده معروف آن زمان در این فیلم می خواند و بازی می کرد. به هر حال در آن دوران تنها چیزی که دوست داشتم و مرا آرام می کرد این بود که با برادرم به سینما بروم، در آن سالن تاریک بنشینم و به پرده سینما خیره و درآن دنیاهای تخیل غوطه ور شوم. در همان دوران ما منزلمان را به «تهران نو» منتقل کردیم. دبستان را در مدرسه خامنه پور «تهران نو» تمام کردم ولی برای رفتن به دبیرستان، به همان محله سابق یعنی میدان شاهپور برگشتم. و به دبیرستان رازی رفتم. دبیرستان رازی در تقاطع خیابان فرهنگ و حافظ قرار داشت. چندی پیش دیدم که هنوز ساختمانش پابرجاست ولی البته دیگر دبیرستان نیست. این دبیرستان متعلق به فرانسوی ها بود و برخلاف دبیرستانهای دیگر، زبان خارجی این مدرسه هنوز فرانسه بود. به هرحال این دور بودن خانه و دبیرستان (خانه در «تهران نو» و دبیرستان در خیابان شاهپور) باعث می شد که من برای فرار از دبیرستان و رفتن به سینما فرصت بیشتری داشته باشم. از همه جا می گریختم، خودم را به سینما می رساندم و در آن سالن تاریک و دنیای تخیلی فیلمها فرو می رفتم. حقیقتاً که دنیای تخیلی و خیالی فیلم ها افسون کننده بود. البته هنوزهم هست.

-شغل پدرتان چه بود؟

-پدر من انبار دار بود. مردی بود بسیار ساکت و منظم. طوری که ما می دانستیم وقتی پدرمان به خانه می آید ساعت مثلا ۱۲ ظهر است. آدم بسیار خوبی بود، اما ما وضع مالی خوبی نداشتیم. محسن برادر بزرگ من با نواب صفوی و گروه فدائیان اسلام همکاری می کرد. شب ها به عنوان محافظ پشت در خانه آیت الله کاشانی می خوابید. در آن دوران فامیل خانوادگی ما «خیرالله» بود. دو -سه سال بعد پدرم فامیل ما را به «فخیم زاده» تبدیل کرد. برادرم هم به ارتش رفت. اما بعد در جریان دستگیری افسران حزب توده در ارتش و افشای نام آنها توسط سروان عباسی، جزو نیروهای حزب توده دستگیر شد و به زندان قزل قلعه افتاد. [در روز ۲۱ مرداد ۱۳۳۳، سروان ابوالحسن عباسی، یکی از مهمترین اعضای هیئت اجرایی سازمان افسران حزب توده، در خیابان جمال الحق با بقچه و چمدانی پر از اسناد و مدارک دستگیر شد و پس از او ظرف مدت کوتاهی دیگر اعضای سازمان هم شناسایی و دستگیر شدند. از حدود ۴۸۰ تن اعضای سازمان افسران حزب توده، ۲۷ نفر به اعدام، ۵۳ نفر به حبس ابد، ۹۱ نفر به حبس ابد با کار، ۱۱۹ نفر به پانزده سال حبس، ۷۹ نفر به ده سال حبس، ۷ نفر به هشت سال حبس، ۵ نفر به هفت سال حبس، ۳۸ نفر به پنج سال حبس، ۳۶ نفر به سه سال حبس و سه نفر هم به ۱۸ ماه حبس تأدیبی محکوم شده و عده ای هم موفق به فرار به خارج از کشور شدند. البته تعدادی از این محکومین سرانجام با اظهار پشیمانی و اعلام اطاعت از محمد رضاشاه، بخشوده شدند]

برادرم چندین سال در زندان بود. یادم است که در آن زمان بارها همراه مادرم برای ملاقات او به زندان قزل قلعه می رفتم. نکته جالبی که برادرم تعریف می کرد این بود که بعد از دستگیری فدائیان اسلام، نیروهای نیروهای امنیتی دنبال فردی بنام محسن خیرالله می گشتند، درحالی او با نام محسن فخیم زاده در زندان خودشان بود. آنطور که شنیده ام یکی از بستگان ما که افسر ارتش بود و در ساواک کار می کرد، در آزادی برادرم از زندان بسیار موثر بود. یادم است که در همان سال اول انقلاب، کمیته بچه های برادرم را در یک مهمانی گرفته بود. برادرم تعریف می کرد که  به یکی از اعضای  فداییان اسلام که بعد از انقلاب اسم و رسمی  پیدا کرده بود و بسیار فعال شده بود زنگ می زند و می گوید من «خیرالله» هستم. او پس از گذشت سال ها، همچنان برادرم را به یاد دارد و دستور می دهد بچه هایش را آزاد کنند. به هرحال برادرم با این سابقه عجیب و غریب یعنی همکاری با فدائیان اسلام و عضویت درحزب توده، بعداز خلاصی از زندان دیگر سراغ سیاست نرفت. به کسب و کار رو آورد. سر و سامانی به زندگی اش داد و وضع مالی خوبی بهم زد. البته درسال ۱۳۶۳ بر اثر عوارض شکنجه هایی که در دوران زندان تحمل کرده بود فوت کرد.

- شما که در چنین خانواده ای بزرگ شدید که همه به نوعی فعال سیاسی بودند چطور خودتان در تئاتر مثلاً چپ گرا نشدید؟ چون آن زمان خیلی مد روز بود.

- البته فقط یکی از برادران من سیاسی بود. هرچند حالا که فکر می کنم او هم سیاسی نبود، بلکه قدرت طلب بود و دوست داشت از سیاست راهی به سوی قدرت باز کند. به همین خاطر بود مسیرش از فداییان اسلام به ارتش شاه، و از آنجا به حزب توده تغییر کرد. من خودم اصلاً گرایش سیاسی نداشتم و شاید همین خاطراتی که از زمان کودکی و سیاسی بودن محسن و زندان رفتن و زجر و شکنجه او در ذهن داشتم مرا به شدت ترسانده بود و نسبت به سیاست بدببین کرده بود. به خاطر دارم که در دوران دانشجویی من، قبرس به شدت شلوغ شده بود و در اخبار همیشه از شخصی بنام اسقف ماکاریوس صحبت می کردند که ظاهراً رهبر یا رییس جمهور قبرس بود. من هیچ وقت درست نمی دانستم در قبرس چه خبر است. یک بار که جنگ و اغتشاش و آشوب به شدت بالاگرفته بود به خواهر زاده ام که تحصیلات علوم سیاسی داشت گفتم «دایی جون ظرف دو -سه دقیقه به من بگو قبرس چه خبره؟» و او با تعجب به من نگاه کرد و گفت «حالا چرا در دوسه دقیقه؟» گفتم «برای اینکه بیشتر از این حوصله شو ندارم.» واقعاً هم حوصله اش را نداشتم. در واقع وقت اش را هم نداشتم. من همزمان در دو دانشکده درس می خواندم. هم دانشجوی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بودم، هم دانشجوی دانشکده دراماتیک. این دومی در خیابان «ژاله» و «آب سردار» قرار داشت. مدام بین این دو دانشکده در رفت و آمد بودم. خاطره دیگری که از مواجهه خودم با سیاست به یاد دارم این است که یک بار وقتی از دانشکده ادبیات بیرون می آمدم، دیدم عده ای راه افتاده اند و شعارمی دهند «درود بر فلسطین» من به خودم گفتم «فلسطین کجاست که اینها دارند چنین شعاری می دهند؟»  کنجکاو شدم و دنبالشان راه افتادم. تا جلوی دانشگاه فنی رفتم. ولی دیدم چیزی نمی فهمم. حوصله ام سر رفت. راهم را کشیدم و رفتم دانشکده دراماتیک. فردای آن روز که برگشتم دانشکده ادبیات، دیدم جلوی در ورودی نوشته اند که فخیم زاده برود پیش ناظم دانشکده. رفتم دفتر ناظم. گفت «آقا این چه مسخره بازی یه که راه انداختین؟» گفتم «کدوم مسخره بازی؟» گفت «همین تظاهراتی که دیروز راه انداختین!» خندیم و جواب دادم «من راه ننداختم آقا! من دیدم یه عده داد می زنن درود برفلسطین، رفتم ببینم فلسطین کجاست که اینها دارن یه همچین شعاری می دن!» ناظم که فکر می کرد من خودم را به آن راه زده ام و تجاهل می کنم نگاهی به من انداخت و گفت «برو آقا! برو! خودتی!» آمدم که بروم گفت «صبر کن! دیگه لازم نیست بفهمی فلسطین کجاست!» گفتم «باشه» گفت «ولی اگه این دفعه سعی کردی بفهمی فلسطین کجاست، یه بلایی سرت می آرم که یادت بره ها» گفتم «باشه. من دیگه سعی نمی کنم» واقعا هم دیگر سعی نکردم. یعنی هم ترسیده بودم، هم وقت اش را نداشتم. چون همانطور که گفتم دو دانشکده  را با هم می خواندم، نمایشنامه بازی می کردم، کارگردانی می کردم، و تازه وقتی هم نمایشنامه ای پیدا نمی کردم که به درد کار گروه آماتوری ما بخورد می نشستم و از فرانسه نمایشنامه ترجمه می کردم.

- بعد از دستیاری رضا میرلوحی و ذکریا هاشمی چه شد؟

- شروع به سناریو نوشتن و فروختن آنها کردم. حسرت نظام فاطمی را من نوشتم. فیلمنامه کمین را که کامران قدکچیان ساخت من نوشتم.

منبع مصاحبه:www.mihanpatogh.net

گرد آوری: www.shamdooni.com

ارسال شده در تاریخ: ۵ بهمن ۱۳۸۹

مطالب مرتبط:

بیوگرافی و مصاحبه با شهرام حقیقت دوست


1 + = 6

  1. به من هم سر بزن
    http://niloo2010shahram.blogfa.com/



صفحه 1 از 11

جاوا اسكریپت