حسن جوهرچی

بیوگرافی حسن جوهر چی

حسن جوهرچی در سال ۱۳۴۷ در تهران متولد شد. همسرش مهناز بیات (متولد ۱۳۴۹) چهره پرداز است ،۲ فرزند دارند ، جوهر چی لیسانس تئاتر از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران دارد. بازی در سینما را در سال ۱۳۶۷ با «فیل در تاریکی» که بعد از پانزده سال کامل شد شروع کرد. اولین بازی مطرح او در سینما در سال ۱۳۷۰ با فیلم «برخورد» به کارگردانی سیروس الوند بود. اما با بازی در سریال در پناه تو در سال ۱۳۷۷ به‌شهرت رسید. همسر او مهناز بیات، چهره‌پرداز است.

فیلم شناسی

فیل در تاریکی (نیمه تمام – نعمت حقیقی – ۱۳۶۷)

برخورد (سیروس الوند – ۱۳۷۰)

بر بال فرشتگان (جواد شمقدری – ۱۳۷۱)

هدف گمشده (مجموعه – ۷۲)

زینت (ابراهیم مختاری – ۱۳۷۲)

جای امن (مجتبی راعی – ۱۳۷۲)

افسانه دو خواهر (کامبوزیا پرتوی – ۱۳۷۳)

ضیافت (مسعود کیمیایی – ۱۳۷۴)

ویرانگر (ابوالقاسم طالبی – ۱۳۷۴)

روزی که خواستگار آمد (فریال بهزاد – ۱۳۷۵)

بالاتر از خطر (سعید عالم زاده – ۱۳۷۵)

سلطان (مسعود کیمیایی – ۱۳۷۵)

تنگنا (مجموعه – علی درخشی ۱۳۷۵)

بادام های تلخ (کاظم معصومی – ۱۳۷۶)

حماسه قهرمانان (جمشید حیدری – ۱۳۷۶)

زن شرقی (رامبد لطفی – ۱۳۷۶)

دوزن (تهمینه میلانی – ۱۳۷۷)

دختری به نام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور – ۱۳۷۹)

آقای رئیس جمهور (ابوالقاسم طالبی – ۱۳۷۹)

آبی (حمید لبخنده – ۱۳۷۹)

 در پناه تو (مجموعه – حمید لبخنده -  ۷۴-۱۳۷۳)

وکلای جوان (مجموعه – سیروس مقدم -  ۱۳۷۴)

دومین انفجار (مجموعه – نادر مقدس – ۱۳۷۵)

روزهای زندگی (مجموعه – سیروس مقدم – ۱۳۷۷)

سقوط (مجموعه تلویزیونی، ۱۳۷۶)

روزگار جوانی (مجموعه – شاپور قریب – ۱۳۷۸)

او یک فرشته بود (مجموعه – علیرضا افخمی – ۱۳۷۸)

و …

مصاحبه با حسن جوهرچی در ادامه ی مطلب

تأثیرگذاران بر حسن جوهرچى

همسر و دو فرزندم

همسرم و دو فرزندم در زندگى شخصى به شدت بر من تأثیرگذارند و لاغیر. نه مادرم، نه پدرم، نه برادرهایم، نه دوستانم، هیچکدام تأثیرى که این سه نفر بر من مى گذارند را ندارند. تأثیر آنها جورى است که احساس مى کنى لحظه به لحظه مسؤولیت و تعهدت بیشتر مى شود. زن و بچه مثل سیلى روزگار هستند.

حمید لبخنده

تأثیر لبخنده بسیار بنیادى تر از هر کارگردان دیگرى در کار من بود. چهارده ماه با او تصویربردارى داشتم و دراین مدت بسیار چیزها از او آموختم. بخش عمده اى از موفقیتم را مدیون او هستم.

اوجى وبهرامیان – افخمى و عباس زاده

اوجى کارگردان و بهرامیان تهیه کننده مشق عشق بودند. با کار آنها حضور دوباره اى در تلویزیون پیداکردم که بعد از سال ها حضورى ارزشمند بود. افخمى و عباس زاده هم به عنوان کارگردان و تهیه کننده «او یک فرشته بود» بر این حضور صحه گذاشتند و مرا دوباره به روزهاى موفق قدیم برگرداندند.

 

«حسن جوهرچى» این شب ها میهمان سفره افطار اغلب خانه هاى ایران است. هنوز سفره افطار جمع نشده، سریال «او یک فرشته بود» شروع مى شود و بهزاد و رعنا و فرشته و … سر سفره مى نشینند. شخصیت «بهزادطاهرى» که جوهرچى آن را ایفا مى کند یکى از متفاوت ترین شخصیت ها در مجموعه هاى تلویزیونى سالهاى اخیر است. شاید همین تفاوت باعث شد که در دو هفته اخیر در بیش از هشتاد اى میل، نام او به عنوان یکى از میهمانان این صفحه درخواست شود.

این گفت وگو همین چند روز پیش سر صحنه این مجموعه انجام شد. در خانه اى که شما هر شب آن را مى بینید در نزدیکى میدان تجریش. طبیعى است که به خاطر موقعیت خاص این مجموعه، بحث «دوستى» تحت الشعاع پرسش هایى درباره بهزاد طاهرى و بازیگرش قرار بگیرد.

منصور ضابطیان

فکر مى کنم این روزها توى کوچه و خیابان مردم یک جور دیگه بهت نگاه مى کنن، نه؟

فحش نه… اصلاً. فکر مى کنم یک چیزهایى در برخوردهاى مردم تغییر کرده. چند سال پیش یک سریالى بازى مى کردم که شخصیت منفى آن سریال با برخوردهاى بدى از طرف مردم مواجه مى شد. حتى یکبار هم کار به ضرب و شتم کشیده بود. اما الان مردم به شدت حرفه اى شده اند و به خوبى هر چیزى را تحلیل مى کنند. چه خود نقش را و چه فاصله گذارى بین نقش و بازیگر را. اتفاقاً برعکس آن چیزى که فکر مى کنى، خیلى از مردم با اشاره به نقش «بهزاد طاهرى» مى گویند: تودارى کار درستى مى کنى، خانمت دارد اشتباه مى کند. معلوم است که تو درباره دخترى که با او تصادف کرده اى مسؤول هستى.

البته لابد تا قسمت سیزدهم – چهاردهم این را مى گفتند…

(مى خندد) آره درست مى گویى … برایم جالب است که بخش وسوسه اى کار درآمده و مردم از همان ابتدا این رگه را در رفتارهاى فرشته کشف کرده اند.

هیچ وقت کار را همراه مردم عادى دیده اى؟

نه، در همه این شبها سر کار بوده ام.

ولى اگر کار را همراه خانم ها مى دیدى، مى فهمیدى که مردم چندان هم از بهزاد طاهرى خوششان نمى آید. خانم ها پاى تلویزیون مى نشینند و مرتب مى گویند: خدا لعنت ات کند.

(مى خندد) اشکالى ندارد. یکى از دوستان بهم مى گفت نمى ترسیدى که مردم با تو بد شوند؟ اما من یک چیزى را به او گفتم و حالا به تو هم مى خواهم بگویم.

چى؟

من از این چندین سال کار یک دستاورد بزرگ داشته ام. یعنى به یک نتیجه ارزشمند رسیده ام و آن اینکه مردم مرا دوست دارند. یعنى مطمئنم تحت هر شرایطى به خاطر کاراکتر جا افتاده خود حسن جوهرچى دراین سالها تأثیر بدى روى مردم نمى گذارم. این شاید خودستایى باشد اما باور کن قصدم خودستایى نیست. فکر مى کنم یکى از نکات خوب انتخاب بازیگران این کار، انتخاب حسن جوهرچى براى این نقش است.

اگر به جاى من بازیگرى انتخاب مى شد که پیش از این به عنوان یک نقش منفى شناخته شده بود، «بهزاد طاهرى» اینقدر نمى توانست با مردم ارتباط برقرار کند. یعنى بیننده از همان بیخ ماجرا، حق رابه رعنا مى داد و این تغییرات شخصى بهزاد را اصلاً نمى دید. الان خیلى خوشحالم که به واسطه چهره من، مردم حرف اصلى قصه را فهمیدند که باید مواظب وسوسه هاى شیطان باشند. الان خیلى مى شنوم که مردم با اشاره به این سریال به هم مى گویند مواظب شیطان باش. یک چیز را هم بگذار اضافه کنم. تا سه چهار سال پیش در تلویزیون و سینماى ما آدم ها یا سفید سفید بودند یا سیاه سیاه. من از سفید سفیدها زیاد بازى کرده ام. اما الان چند سالى است که به لطف سه عنصر تهیه کننده ها، کارگردان ها و فیلمنامه نویسان، ما شاهد آدم هاى خاکسترى هستم. الان آدم هایى را مى بینیم که والرهایى از خاکسترى ها را در خود دارند. به نظر من این اتفاق خجسته اى است که ما دیگر مثبت مثبت یا منفى منفى نیستیم. خیلى از ما اگرچه آدم هاى خوبى هستیم اما در روابط دوستانه، روابط کارى یا حتى روابط زناشویى مان آدم هاى مثبتى نیستیم. ما در نگرش مذهبى مان هم چهارده تا معصوم که بیشتر نداریم ولى در سریال هایمان آدم هایى به شدت بى گناه مى بینیم که شاید در دنیاى بیرون ،ما به ازاى خارجى نداشته باشد.

اگر «بهزاد» شبیه آن آدم هاى «سیاه» همیشگى بود، نقش را مى پذیرفتى؟

آره ولى اگر شبیه آن آدم هاى «سفید» همیشگى بود، تو به من جواب بده، چه جذابیتى مى توانست براى من داشته باشد؟ من آنها را در اوج شان بازى کرده ام.

ولى تو مگر فقط به جذابیت فکر مى کنى؟تو یک بازیگر حرفه اى هستى و مجبورى از این راه پول دربیاورى…

نه، دیگر این طور نیست. حالا دیگر فقط به جذابیت فکر مى کنم. الان بیرون از اینجا مشغولیت هاى دیگرى پیدا کرده ام که دیگر احتیاجى ندارم بازى کنم. حالا دیگر اگر قصه اى بهم پیشنهاد شود و دوست نداشته باشم بازى نمى کنم. به همین راحتى. حتى اگر از گرسنگى بمیرم. الان کمربندم را سفت تر کرده ام. درآمدم از جاى دیگرى است و به این کار احتیاجى ندارم.

 

پس پیشنهاد مى کنم حرفت را تصحیح کنى.

مگر چى گفتم؟

درآمدهاى دیگرى دارى و قرار نیست از گرسنگى بمیرى. اگر قرار بود از گرسنگى بمیرى باز هم هر نقشى را بازى مى کردى.

آره، سعى مى کنم نمیرم دیگر. شاید تو بهتر از من یادت باشد که خیلى از ما به خاطر گرسنگى بازى کردیم و خیلى جاها خودمان را ضایع کردیم. من دریک مقطع شش – هفت ساله هر کارى را بازى مى کردم. من مى توانستم بعد از «در پناه تو» یکى از بهترین ها باشم و الان در مرز سى و هشت و نه سالگى کوله بارى از تجربه هاى مثبت داشته باشم. اما الان بازیگرى هستم در مرز سى و هشت نه سالگى با دنیایى تجربه منفى از حرفه اى گرى سینما و تلویزیون.

چطور؟ چى اش منفى بوده؟

من به خاطر نیازهایى که داشتم مجبور بودم مثلاً توى فیلمى بازى کنم که نقش اصلاً نقش من نبود. کارگردانش هم آدم با شعورى نبود. در حدى که من وقتى به او مى گفتم اگر فلان سکانس را این طور بازى کنم بهتر است، مى گفت: «بى خیال حسن جان! بگیر بریم.» من از این «بگیر، بریم» ها ضربه زیادى خورده ام. من در مقطعى بمب انرژى بودم. اما این بمب انرژى صرف فیلم ها و سریالهاى خیلى خیلى پیش پا افتاده شد.

چه اتفاقى افتاد؟

من چوب رفاقت هایم را خوردم.

رفاقت؟

آره رفاقت هایم با مدیران تلویزیون، با تهیه کننده ها، کارگردان ها … بعد از در پناه تو، در بهترین شرایط کارى … و درحالى که تهیه کننده هاى سینما را مرتب از خانه ام بیرون مى کردم، یک نقش کوتاه احمقانه را به خاطر رفاقت با یک کارگردان بد قبول کردم. تهیه کننده سریال بعداً به من گفت: کارى که تو کردى فقط به نفع ما بود و خودت ضرر کردى چون همه وجهه اى که براى خودت فراهم کرده بودى را اینجا در یک نقش کم اهمیت خرج کردى.

ولى تو باید به او مى گفتى که به خاطر «دوستى» این کار را کرده بودى؟

همان موقع خودم هم این طور فکر مى کردم. خیال مى کردم این دوستى بیشتر از اینها ارزش دارد. ولى بعد دیدم آن کارگردان به راحتى، این گذشت مرا فراموش کرد. یک بار دیگر بین دوتا نقش سینمایى در دو فیلم، من آن نقشى را انتخاب کردم که تهیه کننده اش پول بیشترى مى داد. بازیگرى که آن یکى نقش را قبول کرد، همان سال سیمرغ بلورین را برد. من تا حالا سیمرغ را نبرده ام، حتى کاندیدا هم نشده ام. یک سال بازیگرى نامزد شد که فقط عکسش روى دیوار بود. یعنى من به اندازه آن عکس هم دیده نشده ام؟ این همیشه برایم مایه سرشکستگى بوده است.

شاید بخشى اش به خاطر تلویزیون بوده. تو در سالهایى خیلى توى تلویزیون دیده مى شدى.

آره ، یک بخشى از ماجرا همین است. من در یک دوره اى حتى برنامه تلویزیونى هم اجرا مى کردم.

واقعاً چرا این کار را کردى؟ هیچ وقت فرصت نشد این را ازت بپرسم. تو احتیاجى به این کار نداشتى. یک بازیگر شناخته شده بودى. این برایت کافى نبود؟

یک روزى به یک مدیرى در تلویزیون گفتم مى خواهم تهیه کنندگى کنم. او گفت حالا تو بیا این برنامه را براى ما اجرا بکن، بعداً تهیه کننده هم مى شوى. این شد که مجرى شدم، در صورتى که من اصلاً مجرى نبوده و نیستم. من شرایط این کار را ندارم. البته در جریان این کار خیلى چیزها یاد گرفتم ولى در نهایت به محبوبیت تلویزیونى و سینمایى ام ضربه وارد شد. الان چهار سال است که پیشنهاد مناسبى در سینما نداشته ام و بازیگرى تلویزیون را هم دوسال تعطیل کردم تا «مشق عشق». با مشق عشق تصمیم گرفتم دیگر یا کار نکنم یا اگر کار مى کنم، آن را واقعاً دوست داشته باشم. بعد از آن «غریبانه» را کار کردم حالا هم «او یک فرشته بود». البته این وسط ها یک اشتباه کوچک هم مرتکب شدم که خدا را صدهزار مرتبه شکر دیده نشد.

بسیار خوب. تصمیم مهمى گرفته اى. بعد از این قرار است چه کار کنى، کجا برسى؟

اولاً جرأت «نه» گفتن را تا نهایت پیدا کرده ام. یک زمانى این جسارت را نداشتم. درباره کارى مردد بودم اما قرارداد مى بستم. اما الان گردن کلفتى مى کنم. الان به حدى از شعور دراماتیک رسیده ام که وقتى متنى را مى خوانم بفهمم آیا این متن یک اثر ماندگار مى شود یا نه.

شاید اشتباه کنى.

حالا دیگر اگر تردید کنم با دیگران مشورت مى کنم. دور و برم مجموعه اى از آدم هاى صالح هستند که با آنها مشورت مى کنم. سر همین کار آخرى، رفتم درباره آقاى افخمى و عباس زاده تحقیق کردم. چون قبلاً با آنها کار نکرده بودم. چون برآیند نظر دیگران مثبت بود با کمال میل پذیرفتم. از روزى که به من پیشنهاد شد تا روزى که قرارداد بستم ده روز طول کشید. ولى حالا که آمده ام دیگر آمده ام. با تمام وجود آمده ام. الآن من یکى از آدم هاى اصلى این پروژه ام. نظراتم خریدار دارد. حالا وقتى مى گویم مثلاً این واکنش رعنا درست نیست، به حرفم گوش مى دهند. در قصه جارى هستم و این شرایطى است که تا حالا کمتر تجربه کرده ام. دیگر دوست ندارم فقط بازیگر کار باشم، دوست دارم نظرات حرفه اى ام روى کار تأثیر بگذارد.

بگذار بى تعارف بپرسم. این نظرات در مسیرى نیست که خودت بیشترى دیده شوى؟

نه، نه… اصلاً. این یکى را نیستم. چون من در قصه جایگاه خودم را دارم و نیازى ندارم کارى کنم که بیشتر دیده شوم. یکبار با یک تهیه کننده سرجاى نوشته شدن اسم در تیتراژ حرفم شد. گفتم چرا اسم مرا اول ننوشتى من آدم اصلى این کار هستم. او گفت، نه، به نظر من نیستى. به او گفتم: بعد از این وقتى نقش اول داشتى بیا سراغ من.

وقتى از آن دفتر آمدم بیرون آنقدر حالم خوب بود. حقم ضایع شده بود و من رفتم توى رویشان ایستادم.

خب این منجر به این نمى شود که از حسن جوهرچى یک شخصیت پرمدعا ارائه دهى.

دیگر برایم اهمیتى ندارد که آن آدم ها چى فکرمى کنند. ببین! تو مرا مى شناسى و مى دانى که این طورى نیستم. همه آنهایى که با من آشنا هستند مى دانند از این اخلاق ها ندارم.

اما آنها که تو را نمى شناسند.

مهم نیست. آنها کافى است کسانى را بشناسند که این حرفها را درباره من مى زنند. همین که آنها را بشناسند متوجه مى شوند که حرفشان پایه و اساس ندارند.

هنوز هم در تلویزیون چوب رفاقت هایت را مى خورى؟

سعى مى کنم نخورم و سعى مى کنم ملاحظه رفاقت را نکنم. من مدتى است که وقت نوشتن قرارداد ریز همه چیز را مى نویسم. تا جاى اسمم در تیتراژ را هم مشخص مى کنم. این را خود سینما و تلویزیون به زور به من یادداده. یکبار بازى در فیلم یک کارگردان معتبر سینما بهم پیشنهاد شد. نقش خیلى کوتاهى بود. فقط چهار سکانس. من قبول نکردم و گفتم این نقش خیلى کوتاه است. آنها گفتند توبازى کن بعد از اسم بازیگرها مى نویسیم و با حضور افتخارى حسن جوهرچى. با این شرایط قبول کردم. اما مى دانى در تیتراژ چه اتفاقى افتاد؟

نه، چه اتفاقى افتاد؟

اسمم را آخر همه زدند بدون جمله «با حضور افتخارى». این خیلى براى من دردآور بود. به آنها زنگ زدم و گفتم شما کارى مى کنید که دیگر به کارگردان گنده هاى این مملکت هم اعتماد نکنم. خیلى دردم آمد. حالا جورى شده که مى گویم، آقاى کارگردان، خانم کارگردان، آقاى تهیه کننده، خانم تهیه کننده شما دوستان خیلى خوبى هستید اما من به هیچکدامتان اعتماد ندارم.

چرا در حرفه شما دوستى ها اینقدر کم دوام است؟

دوستى ها اینجا خیلى صورى است. علتش را مى دانى؟ علتش آن سردر سینماست. آن پوستر بزرگى که روى بیل بورد مى زنند. اینکه همه خودشان را مى کشند تا اسم اول باشند. خیلى چیزها را باید بپرسى تا اسم اول باشى. من آدمش نیستم. من آدم سفره پهن کردن و مجیزگفتن نیستم. یک کارگردان سینما تا حالا رنگ خانه مرا ندیده است.

 

شاید خیلى خسیسى!

نه خداشاهد است. اهل سفره پهن کردن نیستم. یکبار یک کارگردان به من گفت بابا تو چرا ما را خانه ات دعوت نمى کنى. من با خودم گفتم چه مناسبتى دارد این کار را بکنم، من که با او دوست نیستم. باور نمى کنى سرهمان کار، دیدم چندروز بعد چند تا سکانس من حذف شد. دستیار کارگردان مرا کشید کنار و گفت: تو چقدر احمقى حسن! گفتم چرا؟ گفت: این رو صدا کن خانه ات یه سفره اى برایش پهن کن. گفتم: براى چى؟ گفت: بازیگر مقابلت مرتب این کار را مى کند و هردفعه که این اتفاق مى افتد، یک سرى از سکانس هاى تو حذف مى شود. مى بینى تو را خدا؟ مى بینى تو چه شرایطى باید کارکنم؟ من این شرایط را نیستم. من زمانى به سینما برمى گردم که مرا به خاطر کارم بخواهند. بازى جلوى دوربین سینما برایم شده اسباب دلتنگى.یک وقت هایى توى خیابان مى بینم فیلمبردارى است و آدم هایى جلوى این دوربین بازى مى کنند که قلبم درد مى گیرد. به خودم مى گویم عیبى ندارد آنقدر صبر کن تا تو را به خاطر بازى ات ببرند نه چیز دیگر. یک آدمى مثل امین حیایى، جان کنده تا توى این سینما شده امین حیایى. سختى هایش را کشیده، بى اعتبارى هایش را کشیده، بى پولى هایش را کشیده، نقش هاى کوچکش را کشیده تا شده سوپر استار این مملکت. بعد حالا مى آیند یک آدمى با یک دهم سابقه و تجربه امین حیایى را مى گذارند هم پله او. آخر چه اتفاقى مى افتد؟

مى گویى رویکرد جدیدى پیداکرده اى، قرار نیست هرنقشى را بازى کنى و دوست دارى فقط تجربه هاى موفق را ادامه دهى. اما یک چیز این وسط تغییرکرده. یک روز نقش پسر لوس خانواده را بازى مى کردى که قرار بود زن بگیرد و حالا آن پسر لوس خودش زن و بچه دارد… سال هاى ازدست رفته را چه مى کنى؟

آن پسر دیگر لوس نیست.

من مى گویم هست. ولى تو اگر این طور راحتى مى گوییم نیست. سال هاى ازدست رفته را چه مى کنى؟

چیزهایى را از دست دادم ولى به تلقى امروزم رسیده ام. این برایم کافى است. حالا دیگر فقط به نقش فکرمى کنم. اینکه چقدر جذاب است و اینکه چقدر مى تواند برایم تجربه جدیدى باشد.

حالا اگر بهم نقش یک کت وشلوارى کثیف و چرک پیشنهاد شود، اگر نقش خوبى باشد با کمال میل مى پذیرم.

چه فایده که این نقش ها به تو پیشنهاد نمى شود.

راست مى گویى. چهره من زیادى مثبت است. گاهى وقت ها آدم نان چهره اش را مى خورد و گاهى چوب چهره اش را مى خورد. روزى یک بزرگى به من گفت خودت را آماده کن که تو در پنجاه سالگى باید نقش یک این مملکت را بازى کنى. دارم کارى مى کنم که چه به لحاظ تجربه، چه به لحاظ دانش حرف آن بزرگ درست در بیاید. من در مرز چهل سالگى هستم و تصمیم دارم ده سال پربار آرتیستیک را تجربه کنم. غیر از این را تجربه کرده ام و دیگر هیچ جذابیتى برایم ندارد. تمام بالا و پایین آن پسر خوب هایى که مى گویى را دیده ام.

قدیمى ترین دوستت را به یاد مى آورى؟

آره. پسرى بود به اسم کیومرث اسماعیلى. از دوم راهنمایى تا دیپلم، بهترین سال هاى عمرمان را با هم گذراندیم. البته من تجربى مى خواندم و او ریاضى بود.

کدام محله بودید؟

میدان خراسان، خیابان عارف.

کیومرث الآن کجاست؟

سالهاست که رفته فرنگ.

توى سینما و تلویزیون بهترین دوستانت چه کسانى هستند؟

دوستان سینمایى ام زیاد نیستند. آن مقدارى هم که هستند دوستى شان از جنس دوستى هاى پرت و پلاى سینمایى نیست. با کامبیز دیرباز خیلى دوستم. او انسان شریف و متفاوتى است. با چند تا تهیه کننده هم دوستم که بهتر است اسم هایشان را نیاورم.

همه ما یک دنیاى خصوصى خصوصى داریم. آیا تو هم چنین دنیایى دارى؟

خیلى نمى توانم چنین دنیایى داشته باشم. من دو دنیاى کاملاً تفکیک شده دارم که یا توى این هستم یا توى آن. دیگر یک اپسیلون این وسط جا نیست. من بچه هاى اینجا را از زن خودم از بچه هاى خودم بیشتر مى بینم. اگر فرصتى شود دقیقه هایم را با زن و بچه ام مى گذرانم. اما طبیعى است که در زندگى لحظه هایى به شدت خصوصى دارم.

همان لحظه ها را مى خواهم. توى آن لحظه ها به چه فکر مى کنى؟

به خودم. به گذشته ام. به امروزم و آینده ام. به اینکه سینماى ما اصلاً کجاى دنیاست و حالا من کجاى این سینما هستم. بعد مى بینم ادعا کردن فقط یک شوخى است.

در این دنیاها گاهى اشیایى وجوددارد که به ظاهر بى ارزشند اما براى صاحب آن دنیا، یک دنیا ارزش دارند. آیا تو از این اشیاى دور و برت دارى؟

یک چیزهاى کوچکى دارم. یک سرى نامه از دوران نامزدى ام دارم. یک یادگارى هاى کوچولو کوچولویى دارم که آنها هم بیشتر مربوط به دوران قبل از ازدواجم هستند و یک کیف از اسباب بازى هاى دوران کودکى داشتم که عاشقش بودم اما متأسفانه یکبار مادرم آن را یکجا به یکى از بچه هاى فامیل داد و تمام خاطرات من دود شد رفت هوا.

آیا تو مى دانى تفاوت، تمساح و سوسمار در چیست؟

وایستا… وایستا… فکر مى کنم یکى شان کوچکتر است یکى شان بزرگتر.

صرفنظر از این تفاوت، تو اگر تمساح یا سوسمار بودى چه کسى را مى خوردى؟

بنا به قانون تنازع بقا هرکسى را که دم دستم مى آمد مى خوردم.

فرض کن تمساحى بودى که توانایى انتخاب داشتى.

دست بردار.

اخیراً دانشمندان روى تمساح ها تغییرات ژنتیکى داده اند و آنها داراى حق انتخاب شده اند.

ما را گرفته اى؟

تصورکن این طورى باشد.

سعى مى کردم همه آدم هایى که به نوعى به روش و منش انسانى ضربه مى زنند را بخورم.

بهزاد طاهرى را هم مى خوردى؟

نمى خوردمش ولى به راحتى هم از کنارش نمى گذشتم. یک گاز اساسى ازاو مى گرفتم.

 منبع  :روزنامه ایران و سایت تبیان

گرد آوری: www.shamdooni.com

ارسال شده در تاریخ: ۴ مرداد ۱۳۸۹

مطالب مرتبط:

بدون نظر بیوگرافی و مصاحبه با نیما شاهرخ شاهی


6 + = 8



صفحه 1 از 11

جاوا اسكریپت