بیوگرافی نیما رئیسی

نیما رئیسی متولد ۳ مرداد ۱۳۵۴ در رشت است , تا ۱۸سالگی همانجا زندگی کرده، مدتی در بابل و ساری بوده ، تا اینکه دانشگاه قبول ‌شد و به تهران آمد , یک برادر به نام پویا دارد ,وی فارغ التحصیل رشته روانشناسی از دانشگاه آزاد تهران است , ولی به دلیل علاقه‌اش به بازیگری، از همان موقع دوره بازیگری تئاتر را آغاز کرد.  او در سریالها و فیلمهای مختلفی بازی کرده و به کار اجرا نیز می پردازد .

از فعالیتهای هنری اش عبارتند از :

بازیگر

    * ۱۳۷۹ – داستان یک شهر، به کارگردانی اصغر فرهادی.
    * ۱۳۸۶ – عشق را خط نزن، به کارگردانی عباس رنجبر.
    * ۱۳۸۶ – میوه ممنوعه، به کارگردانی حسن فتحی.
    * ۱۳۸۷ – تله فیلم پس از پایان
    * ۱۳۸۷ – تله فیلم لالایی برای بیداری

گوینده

    * ۱۳۸۵ – گرگ و میش
    * برنامه پارازیت از رادیو جوان

مصاحبه با نیما رئیسی در ادامه مطلب

«در حال حاضر پیش خانواده عمه‌ام زندگی می‌کنم. از دوره کودکی، چه وقت‌هایی که مدرسه می‌رفتم و چه آن زمان که دوره مدرسه‌ام تمام شده بود، تابستان‌ها پیش عمه‌اینا بودم. عمه‌ام منو در کلاس‌های مختلف ثبت‌نام می‌کرد که بابام نگه برگرد. عمه و شوهرعمه‌ام مثل پدر و مادرم می‌مانند. از زندگی‌ام خیلی راضی‌ام. لحظه‌هایی پیش میاد که ممکنه اذیت بشم ولی فکر می‌کنم نمک زندگیه.»

چه چیز به زندگی‌ات معنی می‌دهد؟
«وقتی یک آفرینشی صورت می‌گیرد، حتی اگر یک نمایش کوتاه رادیویی باشد، احساس می‌کنم زنده‌ام. از آن دسته آدم‌هایی هستم که با یک دست چند هندوانه برمی‌دارند. مثلاً تمام زیرشاخه‌های بازیگری را امتحان کردم. دومین چیزی که به زندگی‌ام معنی می‌دهد، طبیعت است.
یک روزی که نمی‌دانم چه زمانی است، با دوربین عکاسی یا فیلمبرداری می‌روم سراغ طبیعت، بخش دست‌نخورده دغدغه‌های من است، بعد هم فیلم دیدن، حتی اگر در بدترین حالت باشم حالم را خوب می‌کند و خلاصه تمام بهانه‌های کوچک خوشبختی مثلاً یک دیدار دوستانه.»

دلباختگی
۵ نقطه در زندگی که به نیما رئیسی چشمک می‌زند:
«ماه، اولین روزی که به دانشکده هنرهای زیبا رفتم، دوران کودکیم که هیچ‌وقت از من دور نیست، اولین روزی که سر فیلمبرداری رفتم‌ـ سال ۷۳، فیلم حباب به کارگردانی ابوالقاسم معارفی‌ـ و اولین باری که توی استودیو خواندم.»

دوست داری به گذشته برگردی؟
«نه، ولی گذشته‌ام را خیلی دوست دارم. اصولاً آدم نوستالژیکی هستم. در همان لحظه‌ای که مشغول انجام کاری‌ام نسبت به آن لحظه، حس نوستالژی دارم. می‌دانم روزی خاطره می‌شود.»

با چه کسانی دوست داری عکس یادگاری بگیری؟
«آل پاچینو، کریستین بوبن، استینگ، استاد برایان دی‌پالما، وودی آلن و فرامرز قریبیان که خیلی دوستش دارم ولی تا به حال پیش نیامده که ببینمش.»

انجمن شاعران مرده
مهم‌ترین معلم‌های دوره مدرسه و استادهای دانشگاهت رو به یاد داری؟ چرا توی ذهنت مونده؟
«خانم بای، معلم کلاس اولم بود. خانم پور‌سعید، معلم کلاس سومم که اصفهانی بود. کلاس پنجم دبستان معلمی داشتم به نام آقای محمود شعبانی. خودش خطاط، نقاش و نوازنده سنتور بود. با ما تئاتر کار می‌کرد.
همان سال به هنر و بازیگری علاقه‌مند شدم. بچه‌ها را به خواندن مجله تشویق می‌کرد. بیشتر دانستنی‌ها می‌خواندیم. در شرایط کلاسیک معلمی، تنها معلم آوانگارد ما بود.
از استادهای دانشگاه هم، دکتر غلامرضا محمودی را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. استاد جوان و سرحالی که همیشه سرکلاس‌هایش حاضر بودم.
به جای کلاس روان‌شناسی، فیلم‌شناسی داشتیم، تمام مثال‌های روان‌شناختی‌اش مثال فیلمی بود. خیلی استاد مطلعی بود.»

ویولن قرمز
توی زندگی‌ات چه چیزهایی به رنگ سبز است؟
«رنگ سبز را دوست دارم ولی قرمز و نارنجی را خیلی بیشتر دوست دارم، مخصوصا قرمز گوجه‌ای. به نظرم تیزر خواندن برای تبلیغات و آواز خواندن،‌ قرمز گوجه‌ای است!»
یک روز تعطیل اگر در منزل باشی چه کارهایی می‌کنی؟
«فیلم می‌بینم، موزیک گوش می‌دهم و کتاب می‌خوانم.»
خب، حالا یک هفته تعطیلات اجباری داری، کجا می‌روی؟
«تازگی‌ها برایم مثل یک آرزو شده، دلم می‌خواهد ایران را بگردم. بعد از ایران هم ترجیح می‌دهم به ایتالیا بروم . شهر ونیز واقعا تماشایی است. بعد هم اسپانیا.»

صورت زخمی
توی زندگی دوباره اگر قرار باشد شغل الان را داشته باشی، چه تغییری در زندگی‌ات می‌دهی؟
«دوست داشتم این قدر عاطفی نبودم. توی روابطم همیشه آدم‌ها را دوست داشتم بعد شناختمشان. به نظرم اگر برعکس این حالت اتفاق بیفتد خیلی بهتر است.»

اهل حسرت خوردن هستی؟
«نمی‌شه اسمشو حسرت گذاشت. در این حد که کاش الان شمال بودم یا کاش می‌شد دو دقیقه بشینم و قهوه بخورم.»

فرانکی و جانی
اسباب‌بازی‌های دوران کودکیت؟
«باغ وحش‌هامو هنوز دارم و سراغشو از مامانم می‌گیرم. معمولا اسباب‌بازی‌هامو عمه‌ام و دختر عمه‌هام برام می‌خریدند: ماشین پلیس، تانک، همیشه از روی کنجکاوی خرابشون می‌کردم ولی بعد نگهشون می‌داشتم. یک کلت اسباب‌بازی هم داشتم، اما اگر خودمو به فروشگاه اسباب‌بازی می‌بردند، عروسک می‌خریدم. هنوز یکی از عروسک‌هامو دارم، اسمش آیداست. یکی از عروسک‌هامو، مامانم داد به خاله‌ام که همسن و سال خودمه، تا مدت‌ها غصه می‌خوردم.»

دلخوشی‌های الان نیما رئیسی؟
«کارم در رادیو، دوبله‌های انیمیشن، کتاب‌های نخوانده‌ام شنیدن موزیک و باز هم فیلم دیدن.»
با مداد جادو چی می‌کشیدی؟
«دریا، ابر و خورشید و کمی آن طرف‌تر هم جنگل.»

پدرخوانده
دوست داری به خانه سالمندان بروی؟
«اگر ازدواج نکنم مجبورم به خانه سالمندان بروم! خیلی از آن وحشت ندارم ولی دوستش هم ندارم. دلم می‌خواهد قبل از اینکه کار به خانه سالمندان برسد، نباشم یا تا وقتی زنده باشم که روی پای خودم هستم. نمی خواهم یک سری آدم را معطل خودم کنم».

به این فکر کردی در چه سنی و چطور می‌میری؟ انتخاب محل دفن هم با خودت!
«به این موضوع فکر نکردم ولی دوست دارم موقع خواب بمیرم و یک جای دور، در جنگل و طبیعت دفن شوم. اصلا از محیط قبرستان خوشم نمیاد اما به این فکر کردم که هنگام مرگم از فرهاد موزیک پخش کنند. راستش را بخواهید دوست دارم حتی موقع مرگم بهانه‌ای برای شاد کردن بقیه داشته باشم.»
اگر قدرت داشتی آدم‌ها را زنده کنی، چه کسانی را زنده می‌کردی؟
«مادر بزرگم (مامان بابام) که مامان نازی صداش می‌کردیم،‌ پدربزرگم (بابای مادرم)، ادوارد هاپر نقاش، الویس پریسلی، فروغ فرخزاد، فرهاد و …

منبع مصاحبه : روزنامه صبح امروز

گرد آوری: www.shamdooni.com

ارسال شده در تاریخ: ۱۱ آبان ۱۳۹۰

مطالب مرتبط:

بدون نظر بیوگرافی و مصاحبه با حامد کمیلی


3 + = 12



صفحه 1 از 11

جاوا اسكریپت